X
تبلیغات
راز سکوت من و تو

راز سکوت من و تو

راز این خونه سکوتِ // حرمتِ سکوتُ نشکن

 

 

 

 

 

دلم یک جای دنج میخواهد...

 

 

 

 

www.saharnaz20.blogfa.com

[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 10:43 PM ] [ سحرناز ] [ ]

 

ریه ام می سوزد

                      از بس هوای تو را نفس کشیدم

ــ سحرناز ــ

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:23 AM ] [ سحرناز ] [ ]

حرفی که شد آرزو...

فقط چند لحظه

جایمان را عوض کن

ببین!

سنگ که هیچ !

روح هم روی روحم بند نمی شود

***

چانه ام لرز می کند

در خودش جمع می شود

سقوط روزهایش

مثل تیر نشانه می رود

در سرش 

ببین!

نامرد که هیچ !

مردش هم سبر نشد

برای این تیر

***

چه تو

چه من

انسانیت را حراج زدیم

به بهای عشقی که تیر شد

و روحی که نشانه

***

می بینی ؟

نه سری ماند

و

نه هم سر !

ــ سحرناز ــ

[ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ] [ 9:49 AM ] [ سحرناز ] [ ]

زندگی!!



شقایق بهانه بود !!


من میدانستم


این زندگی عمری ندارد . . .

__ سحرناز __

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 11:45 AM ] [ سحرناز ] [ ]

no name...


قلبم را شانه میزنم



شاید



باز شد این گره های تنهایی ....



__سحرناز__

[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ] [ 8:38 AM ] [ سحرناز ] [ ]

می روم ...


صدا .. تصویر .. حرکت !!



من میروم


اما جا می مانم در تو ..



در هیاهوی این اتاق



در هنذفری ام که جیغ می زند



در آینه ام که نبودت را به رخ می کشد



من میروم



از شروع شعرهایی که شعریت نداشت



از اتاقی که اجتماعی ..



از تختی که اشتراکی ..



من میروم



اما جا می مانم در تو ..



در روز های خالی ..



جا می مانم در این سطر ها



در پشت این خاطره ها ..



کـــــــــــــــــــــــــات !!!



این زندگی


از اولش هم


یک تراژدی بود .... !!


__ سحرناز __


[ چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ] [ 11:27 PM ] [ سحرناز ] [ ]

برای علیرضا ...


من می روم تو دلگیر نشو



انقدر با دلت درگیر نشو



زندان تن خاموش اگر شود



از دل چراغ بگیر



و هی پیر نشو ...


__ سحرناز __

[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 0:27 AM ] [ سحرناز ] [ ]

گاهـــــــــــی . . .( برای مهشاد عزیز)


گاهی فقط تو



گاهی فقط من



گاهی فقط ...



و یک صندلی خالی برای شب های بی خبری ...



گاهی فقط زشت



گاهی فقط زیبا



گاهی فقط ...



و آیینه ای از تصویر هزار تیکه ی نبودنت ...


__سحرناز__

[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 0:24 AM ] [ سحرناز ] [ ]

خراش . . .


بگذار

روی سنگفرش های دلم

با پاهایم

بپوشانم این خراش چند ساله را

مثل ماری که

چنبره می زند در خودش

__ سحرناز __

[ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 ] [ 0:51 AM ] [ سحرناز ] [ ]

عاشقانه

عاشقانه هام را می ریزم به پات

وقتی دنیام        می شود دستای بزرگ تو

و من

در تو گم می شوم


دنیا از آنم است

تا وقتی می خزم در تو

و عطرت را

در هجوم هوا با ولع بغل می کنم

و می شوم تو ...



ـــ سحرناز ـــ

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 7:36 PM ] [ سحرناز ] [ ]

.....

 

 

دل تنگت شده ام

نمیدانم

شاید برای تو

یا شاید برای دیروزهایی که با تو سر کردم...

[ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 4:10 PM ] [ سحرناز ] [ ]

یادت هست بابایی! (حرف دل منه )


يادت هست بابايي 

گفتي
حيا و حجب گلگونه دخترم 
اجازه نمي دهد که رو در روي بابايي بگويد
از آنچه که نمي تواند


گفتي
بگو دخترم 
بگذار دلت بگويد و دستت بنويسد 

بابايي
به جان تو 
که از هيچکس و ناکس گله اي ندارم
از عزيزانم حتي
عزيزاني که مرا به سادگي باد 
آشفتند و پر پر کردند 
نه نه 
ديگر جايي براي گلايه نيست 
تنها مي خواهم بنويسم که روزي روزگاري 
پيش آنکه مرا عشق آموخت
پيش دلم 
کم نياورم 
مي خواستي بشنوي

بشنو 
اين دختر بابايي است 
که مي خواهد بگويد 
بخواند 
بخوان بابايي 
با تمام دل بخوان



شعر از :

مجتبی معظمی

باصدای : 

پرویز پرستویی

[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 3:33 PM ] [ سحرناز ] [ ]

این منم... زنی در آستانه فصلی سرد

 

باز کن این پنجره را

 

 

نشسته ام

 

 

کنار حوضچه ی خیالی واقعی

 

 

دستام                             خالی از هر جواهری

 

 

و همان سرفه های همیشگی . . .

 

 

باز کن این پنجره را

 

 

می شنوی؟

 

 

صدای ویلونی را که می گرید...

 

 

             ***

 

 

پشت این همه اشک باطله

 

 

ظرافت انگشتانیست                    که زمخت شده

 

 

              برای خط های این دفتر...

 

 

ــ سحرناز ــ

 

[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 8:26 PM ] [ سحرناز ] [ ]

نامه ای برای دوست . . .

 

سلام

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن

داشتم می نوشتم:

 نامه هام

گریه

          گریه

                      گریه !

برای تو

            من

                 خاطرات

                         گذشته

                                                  روی  میز تنیس نشستن ها

تحلیل فواره های مردمی که از کنار من می گذشتند و غبطه میخوردند .. . ..

و خندیدن های الکی !

 نامه هام

                گریه

                       گریه

                              گریه!

برای جا ماندن در تو

(درست کنار اولین صندلی!)

آب انارهای زوری به جای شیر کاکائوها...

یادت میاد؟

شب ها کنار پرچین به انتظار مینشستم!!

یادت میاد؟

 ماشین آخرین سیستم برادرم

و غش غش خندیدن های من !!

یادت میاد؟

سرفه هایی که نفسم را می گرفتند اما باز هم حس قشنگی از بینشان می برد!!

یادت میاد؟

قسمت کتابی که دفترچه خاطراتم شد نوشتم !!

 لطفا نخونید !!

(من فضولم می خونم !! )

یادت میاد؟

خیلی حرف هایی که تکراری نمیشدند ...

نامه هام

                 گریه

                         گریه

                                 گریه!

برای خیلی حرف ها

( خیلی دردها )

ـــ همانهایی که آتشم زدند ـــ

سوزاندنم

 در آخر

سردم کردند

از همه ی ثانیه ها

..........................و وادارم کردند به دیگر هیچ فرقی نمی کند.........................

حالا

جای یک نفر خالیست

برای ادامه ی

.............................................

[ یکشنبه پنجم آذر 1391 ] [ 9:20 PM ] [ سحرناز ] [ ]

هر چه دورتر می شوم،کم می آورند حرف هایم

 

بعضی وقت ها دلم میخواهد کوه باشم .. تا تو که چنان سنگ ، من از تو سنگ تر

 

 

سر میخورد این خودکار

و بی حال می شود

روی این خط های نا مرئی

دیروز ...

نه امروز ...

نه شاید هم فردا ...

 گرمای بودنت پشتم را خالی کرد

جایش را داد به سرمای

" دیگر هیچ فرقی نمی کند "

پلکهایم

        چکه !

               چکه !

 جواب چک نبودت را داد .

حالا.......

خالی شده این خودکار

از جوهر وجود تو

 .. وقتی ..

تک به تک خط ها را سیاه پوشت کرد...

 

ــ سحرناز ــ

[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 10:45 PM ] [ سحرناز ] [ ]

برای او که باید باشد و نیست ... ... ... (شاید هم خودم )

 

دختری رو به رو چشمام

لال شده در زمان!

تمام روز ها را طی میکشد

نکند دلــــش

گم شده باشد!

میان هیاهوی نبودنت . . . ( دلتنــــــــــــگم ! )

غایب شدی در من . . .

رو به رو دنیا

یلدا را بی تو فال می گیرم.

بماند حال من . . . !

میان هیاهوی نبودنت . . . ( غریبـــــــــــــــم ! )

نباریده بارانی مثل من . . .

گوری منتظرم است، به سیاهی شب

راهی به بازگشت نیست.

آه را می کشم !

ناله را می زنم !

میان هیاهوی نبودنت . . . ( نگرانــــــــــــــــــم ! )

... و آخرین نفس ...

... و آخرین نفس ...

... و آخرین نفس ...

مچاله می شوم در دست های زمین

یلدا بی تو به پایان رسید .

رفـــــــــــتن !

(شاید تنها پناه زنی عاشق)

واله می شوم در زمین !

میان هیاهوی نبودنت . . . ( میـــــــــــــــــــــــروم ! )

 

حالا مثل روز های دیگر

دستی برای خداحافظی نمانده

به احترام مردن لحظه های گذشته

یک دقیقه

ســـــــــــــکوت !

 

ــ سحرناز ــ

[ سه شنبه یازدهم مهر 1391 ] [ 10:10 PM ] [ سحرناز ] [ ]

شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتیم...

 

مرا به بودن امیدی نیست

میان دست های خدا پنهان شده ام،

برای گل یا پوچ زمینی ها. . .

ــ سحرناز ــ

[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 5:43 PM ] [ سحرناز ] [ ]

یه دل نوشته...

 

تو این چنین مرا فهمیدی

من اینگونه باورت کردم

و ما به این سبک،

در این شب های بی تاب

غزلهامان را به گوش هم رساندیم

" هر چند دور شویم از تمام لحظات

با زهم فاصله تجربه ای بیهودست ... "

باورم را با این جمله شکل دادی

و من،

ایمان آوردم به این حقیقت...

حالا اگر در آن سوی پرچین هم باشی

برای رسیدن به تو،

تمام مرزهای تنت را خواهم شکست .. .. ..

ــ سحرناز ــ

[ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ] [ 5:32 PM ] [ سحرناز ] [ ]

نُت . . .

 

انگار

خدا هم

ساز شکسته ام را

بیشتر دوست میدارد

که هر بار

شدید تر می کند

ریتم غم انگیزش را

پلکهایم !!! 

تند 

     تند

           و  تندتر

می شود

رقصشان . . .

و هی مرور می شوند

این نت ها

تا

می      رسد

به

می

      می

که        می میرد

           در

 لا  ی             نت                   زندگی . . .

ــ سحرناز ــ

[ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 2:42 AM ] [ سحرناز ] [ ]

زیر سوال سکوت (نوشته توسط: امین عالیشاهی)

 

برای کهنه صدایی که داشت جان می کند / سکوت حلقه ی خوبی نبود تا پیوند

این روزها که از من می گذرد شبیه هیچ کس نیستم حتا خودم حتمن می پرسی چرا؟

و اینجاست که زیرسوال سکوت شش ماهه ام می روم و هیچ جوابی ندارم جز هیچ و

موقتن برایت تمام می شوم تا دوباره بپرسی .... ؟ باور نمی کنی از دفترشعرم بپرس که عقیم گوشه ی

کمدم در انتظاررقص دوباره ی خودنویسم خاک می خورد   و توی شب گریه هایش

خدا را چه دیدی شاید به گل نشست.  این ها همه دل نگفته هایی ست که نه به کارتو می آید و نه

به درد من ... خواستم برای یک بار هم که شده تو شنونده باشی و من برایت شعر نخوانم حرف بزنم

از چیزهایی که هیچوقت ارزش گفتن نداشتند و ندارند و نخواهند .... و دوباره برگردم به کسی که 

شش ماه تمام ( من ) اش را دور انداخته و به تو ؟ فکر می کندنه اشتباه نکن دوباره نمی خواهم برگردم

به ... فقط همینقدر بدان خوشبینانه زنده ام و به عشق هر روزه ام " شعر " وفادارم .

 

[ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 5:49 AM ] [ سحرناز ] [ ]

دل نوشته...

 

سکوت میکنم برای کشتن فریاد ها . . .

امشب خونِ نوشتنم بند نمی آید

میلرزد تنم در این ثانیه های اجباری

نمیخواهم سکوت کنم در برابرت

اما تو دزدیدی سطرهای مرا

دستهایم به شماره افتاده اند

پانتومیم افکارم جیغ میکشند

بیا زندگی ات را تقسیم کن با من!!

گفته بودم دلم یک جای دنج می خواهد

اما اینبار تو میروی

و میبری آغوشت را

کاش میتوانستم بنویسمت روی دیوار اتاقم

تا انقدر نمیرم در پشتِ خودم...

فضای سیاه زمین میکشد مرا در نبودت

و باز هم این هنذفرییست که مرور میکند ضجه های نبودنت را

از شروع شعری که شعریتی نداشت...

ــ سحرناز ــ

[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 11:57 PM ] [ سحرناز ] [ ]

یخ بسته اند دستهایم _ مات و مبهوت در انتظار دستانی که رفتند!!

 

جای خالی ات پر نمیکند خلأ درونم را

کاش می بودی زیر نور ماه

تا میرقصیدم در آغوشت

و بیرونم میکشیدی از این هاله تنهایی

این روزها نمی دانم کجای خودم هستم

با قاشقِ افکارم هم میزنم این ذهن مشوش را

شاید پیدا شدم در لایه های پنهانم

*** اما آزارم میدهد این جای خالی ***

هر شب میان ستارگان در جستجوی تو،

 راهی  طلوع میشوم

و باز دست خالی از هیچ " تو " یی بر میگردم

 بر میگردم به همان حس دلتنگی

همان حسی که همیشه برایم زمزمه میکرد

لای لایی نبودنت را . . .

ــ سحرناز ــ

پ.ن:

۲۵ تیرماه ۱۳۹۱

ساعت ۳:۴۰ بامداد

زیر نور ماه ، با ستاره های الماسی . . . خواستی تو هم بیا !!

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 3:30 PM ] [ سحرناز ] [ ]

.....!!!......

 

خشک میکنم آرزوهایم را

میگذارمشان در صندوقچه ی فرض های محال

تا دیگر نبیند چشمهایم،جسد مومیایی شده اشان را

و نباشد افسوسی که چرا جوانه نزدند!

حالا وقتش رسیده!!

پشت به دنیا بایستم

زل بزنم به رنج های پیچیده برتن روزهایم

و خفه کنم فریادهایم را در خودم...

تا غروب راهی نمانده

دیگر آه نمی کشم...

میروم...

شاید تمام شدم در خودم...

ــ سحرناز ــ

[ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391 ] [ 9:22 PM ] [ سحرناز ] [ ]

آره واقعا . . .

 
 
گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی
یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش
که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی …
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 12:24 PM ] [ سحرناز ] [ ]

دوست عزیزم . . .

 
 
دلم برایت تنگ می شود
گرچه اینجا نیستی
هر جا می روم
یا هر كار می كنم
صورت تو را در خیال می بینم
و دلم برایت تنگ می شود...
دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ می شود
دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود
دلم برای چشم هایمان تنگ می شود كه
پنهانی به هم دل می دادند
دلم برای نوازشت تنگ می شود
دلم برای هیجانی كه با هم داشتیم تنگ می شود
دلم برای همه چیزهایی كه با هم سهیم بودیم تنگ می شود
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 11:45 AM ] [ سحرناز ] [ ]

شعری از مرحوم حسین پناهی(روحش شاد)

 
 
می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی
 
تـعطیــل است
 
 
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت...
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 10:17 AM ] [ سحرناز ] [ ]

شاید . . .

 

شاید تو باشی

من هم باشم. . .

اما . . .

کاش " ما بودیم "

تا هیچوقت " بی " معنا نداشت . . .

ــ سحرناز ــ

[ یکشنبه هجدهم تیر 1391 ] [ 12:4 PM ] [ سحرناز ] [ ]

به همان و همین سادگی

به هـمـان سـادگـی

کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده

بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار

سقـف واگـن مـتـروک را

تـرک می گـویــد

دل ،

دیـگــــر

در جـای خـود نیـسـت

بـه همـیـن ســادگـی !

[ سه شنبه سیزدهم تیر 1391 ] [ 1:35 PM ] [ سحرناز ] [ ]

خطاب به دوست عزیز تن ها

 

سلام دوست عزیز

من تا الان به دلیل اینکه درگیر درس هام بودم نتونستم

شعر رو به طور حرفه ای شروع کنم

و الان هم هرچی نوشتم بی هیچ مطالعه ای بوده

هنوز هم ادعا نکردم که شاعر هستم

من فقط مینویسم

بعضی وقتا نوشته هام واسه آروم شدن خودم هست

و گاهی وقتا واسه عام مینویسم،

 مخاطب نوشته های من هم خاص هستند

و از اول هم پا به پای من اومدن و میدونن که پیشرفت کردم

به همین دلیل گفتن عالیه

این عالی گفتنها باعث میشه آدم با انرژی بره جلو

و عرضم به حضورتون که من قراره از تابستون بعد از

کنکورم شعر رو به طور حرفه ای شروع کنم

و از این حالت آماتوری در بیام

خوشحال میشم که شما هم مخاطب نوشته های من بشید...

ممنون از راهنمایی هایی که کردید...

ـــ سر افراز و کامروا باشید ـــ

[ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ] [ 12:24 PM ] [ سحرناز ] [ ]

روز مرد و روز پدر پیشاپیش خجسته باد

مرد باید وقتی عشقش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
:وایسه روبروش بگه

تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی
بعد عشقش داد بزنه , گله کنه , فریاد بکشه , گریه کنه
...
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغله مرد
آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه
حرف نزنه ها , توضیح نده ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه...!

[ شنبه سیزدهم خرداد 1391 ] [ 10:14 PM ] [ سحرناز ] [ ]